نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

در آن غوقای بی آبی که خشکیده همه گل ها به امر تو شدم سقا منم عبدو تویی مولا شود جانم به قربانت به قربان تن وجانت علمدارم چه غم دارم که از دستم علم افتاد ابوفاضل ابوفاضل ابوفاضل مباد از دفتره عشقت به نام من قلم افتد شود جانم به قربانت به قربان تن وجانت خدای کعبه جز رویت نداده قبله ای رو دم نماز آخرم بودوکه سر برسجده افتادم ابوفاضل ابوفاضل ابوفاضل ابوفاضل ببین از واده ی عشقت به میدان مستی افتاده مگر به دامان تو دست گیرم به راهت دستی افتاده شود جانم به قربانت به قربان تن وجانت امیر لشگرت بی دست میان لشگرافتاده ابوفاضل ابوفاضل ابوفاضل ابوفاضل به توشرط وفاداری اگربرجانیاوردم کمک کن تا که برخیزم به دور مادرت گردم شود جانم به قربانت به قربان تن وجانت ببین احسان یک بانو سرم بگرفته بر زانو ابوفاضل ابوفاضل ابوفاضل
هنوز نظری ثبت نشده