نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مصیبتهایم امشب جانگدازه که مانده روی دستم یک جنازه نبیند کاش زینب روی دوشم ز تابوتش بریزد خون تازه به یاد لرزههای پیکر تو گرفته لرزه پای شوهر تو به قبرت خاک میریزم ولیکن بریزد خاک بر سر دختر تو الهی دخترت زینب بمیرد ببین تنهاییام را ای عزیزم الهی از کنارت برنخیزم خودم با دست خود خاکت نمودم چه خاکی بعد تو بر سر بریزم؟ کمی از غسل زیر پیرهن ماند کمی از خون خشک بر بدن ماند کفن را در بغل بگرفت و بو کرد همان طفلی که آخر بیکفن ماند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد