نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

قصّه.. از همون جايي شروع شد كه رفيق شُديم تو روضَت سَربند.. روسر همديگه بستيم و شديم، عَبدِ رقيه ت خادم.. شُديم و چايي مي ريختيم واسه بچه هاي هيات اونايي كه خونِ دلها واسه اين روضه ها خوردن رو زدن به صدنفر تا شما رو اينجا آوردن خيلي دلتنگم حالا كه نيستيم اين چند شبه باهم جاي "مهدي حيدري "ها خيلي خاليه مُحرم خيلي دوست داشتم الان هيات كِنارم رفيقمم باشه نكنه محرم امسال آخرين مُحرمم باشه اربابم، حسين جانم حسين ******** قصّه.. از همونجا شروع شد، كه واسه هم روضه ميخونديم هرجا.. كه مي رفتيم خودمون رو زود به هيئت ميرسونديم حالا.. دونه دونَشون شهيد شدن ماييم بيچاره مونديم يه روزي باهم همينجا گريه كرديم توي روضه حالا اونا رفتن و ما دلمون داره ميسوزه يكيشون سَرتا پا تَركش يكي بي سَر شد و بي دست يادمه ميگفت هميشه اين سَرم مال رقيه ست كاش يه روز شهادتِ من هم با دُعاي مادرم باشه همه ترسم اينه كه امسال آخرين مُحرمم باشه اربابم، حسين جانم حسين ********
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد