نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دوباره اسم غربتِ، دلم میگیره اسم حرم میاد، دلم ماتم میگیره عکس خرابه بقیع و تا میبینم اشک امونم نمیده گزیهم میگیره گریهم میگیره آقام حسن یه دونه زائرم نداره گریهم میگیره یه گنبدِ طلا، حتی علم نداره گریهم میگیره حتی آقام، شعر قدم قدم نداره قدم قدم، با یه علم آخر میریم تو صحن زیبای حسن به زودی تو، صحن آقا میریم یه مشایه با کلی سینه زن آقام حسن جانم حسن، جانم حسن ای جانِ جانانم حسن، جانم حسن چه باب قبلهای داره، اربابم اما حسن یه سایهبونیَم، نداره حتی تو این شبایی که آقام، زائر نداره روضه میگیره مادرش، حضرت زهرا تصورش کن تو باب قبله حسن، وایسی ایشالا تصورش کن آرو آرو اشک میریزی، میری پایین پا تصورش کن دست ادب به سینه میگی، سلام آقا سلام آقا، که الان تو بقیع هستم دخیلم رو، به باب القاسمت بستم حسن جانم غلط گفتم، که چیزی توی کاسهم نیست منو دست، حسین دادی حواسم نیست حسن جانم حسن جانم، حسن جانم... الهی دق کنم غرورشو شکستن هنوز شبا تو خواب آقام، میزنه فریاد پیش نگاش چی شد که تو یک شبه پیر شد از بعد داغ کوچهها، به لکنت افتاد تصورش کن یه مادرو، چهل تا بی حیای نامرد تصورش کن هر کی یه جور پیش پسر مادرو میزد تصورش کن وقتی همه رفتن عقب، مغیره اومد من ایستاده بودم، دیدم که مادرم را دشمن گهی به کوچه، گاهی به خانه میزد گردیده بود قنفذ، همدست با مغیره او با غلاف شمشیر، این تازیانه میزد مادر مادر مادر...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد