توو بستر و چشمبهراه زهرا همش میگه فاطمه کجایی همش میگه فاطمه بیا که میخواد سحر شه، شب جدایی برای دلداری زینب، میگه این دست سرنوشته باید آروم بگیری بابا؛ دیگه از من سنّی گذشته آی مردم! آی مردم از دستتون پیر شد علی از زندگی سیر شد علی آخر زمینگیر شد علی از همهجا میرسن یتیما توو دستشون کاسههای شیره هرچی فرشته توو آسمونه توو خونهی حضرت امیره یتیمای نون و رطبها تووی کوچه، بیتاب و خسته مرد بیدار نیمهشبها تووی بستر، چشماشو بسته آی مردم! آی مردم میون این شهر شما شکسته شد شیر خدا ای روزگار بیوفا میرم از این شهر بیوفایی ای اهل عالم! خدانگهدار تموم اشکاتو زینب من برای کربوبلا نگهدار اشکای تو امون نمیده تا بخونم شهادتینو باید که تو طاقت بیاری تا ببینی روز حسینو زینب جان! زینب جان ببین پریشونه حسین بمون پای خون حسین جون تو و جون حسین