
(وای چه زیارتی، وای چه حکایتی، وای عجب غربتی ... امون امون از غریبی ...) آسمونا بی قرارن، کبوترا پرواز میکنند زائرا بیاید که دارن، درای بقیعو وا میکنند بارونیه آسمونش، پنجرۀ ایوونش، عالمیه روضهخونش وای چه زیارتی، وای چه حکایتی، وای عجب غربتی... امون امون ای دل .... *** بیا و ببین مدینه، چه اشکی مردم میریزند تو بقیع دارن برای، کبوترا گندم میریزند بیضریح و بارگاهه، این زیارت اگه کوتاهه، لبریز از اشک و آهه وای چه زیارتی، وای چه حکایتی، وای عجب غربتی... امون امون ای دل .... *** قبور خاکی رو دیدم، چرا شب غم سر نمیاد حرمی ندارند اما، اَزَم که کاری برنمیاد صحیفۀ دعا تو دستم، رو خاکای بقیع نشستم، از این زمونه خسته هستم ***