نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ناتوون شده اباعبدالله خیلی وقته نیمه جون شده اباعبدالله جگرش دوباره خون شده اباعبدالله واسه خیمه نگرون شده اباعبدالله حال خراب دخترش یه طرف و اضطراب خواهرش یه طرف غصهی غربت حرم یه طرف آتیش و غارت حرم یه طرف چقدر بی تابه دختر سه سالشم میون خیمه خوابه این صدای روضه ی فراته که پیچیده پسر فاطمه تشنه ی یه جرعه آبه مظلوم حسین جان (3) زیر نیزهها اباعبدالله راضیه به قسمت و قضا اباعبدالله تو هجوم زیر دست و پا اباعبدالله میزنه مادرشو صدا اباعبدالله حرمله و شمر و سنان یه طرف خندهی تلخ ساربان یه طرف نیزه و شمشیر و عصا یه طرف خنجر کُند بیحیا یه طرف نفسش سنگینه شمرِ بیحیا رو سینهی حسین میشینه آسمونیا میگن شمر، حیا کن بس کن مادرش تو قتلگاهه و داره میبینه مادرش می بینه(3) خواهرش میبینه(3) دخترش میبینه(3) یکی دم مغرب، موتو پریشان کرد با تنِ صد پارت، یه ختم قرآن کرد اونی که از گودال، سرت رو حالا برد روی سر زینب، صداشو بالا برد جلوی نامحرما معذّبم، من زینبم، خواهر تو جلوی نامحرما معذّبم، چی بگم از حنجر تو به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بود دیر رسیدم من سر تو دعوا بود ناله کشیدم من سر تو رو بردن دیر رسیدم من یه گوشهی گودال، مادرو دیدم من که رفته بود از حال دیر رسیدم من حسین جان حسین جان حسین جان(3) بُنَیَّ بُنَیَّ بُنَیَّ بُنَیَّ بُنَیَّ
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد