
مادرم پیراهن مشکی برایم دوخته با تو بودن را به من از کودکی آموخته چشم وا کردم از اول گفت این مالِ حسین نوکرت را جز به بزم روضهات نفروخته هر کجا نام تو آمد گریه کرد اما ببین بیشتر با گریههای من برایت سوخته مادرِ من مادرت را دوست دارد اشک را مادرت زهرا برایم از ازل اندوخته کاش روشنتر کنی در لحظههای آخرم آتشی را که غمت در سینهام افروخته سوختم با روضههایت چون شنیدم سوختی زا آتش تیری که اصغر را به دستت دوخته بنا چه بود که با هم بر او سلام کنند بنا چه بود، که همراهیِ امام کنند رسید آنهمه نامه از آنهمه لبیک بنا چه بود که همراه او قیام کنند قرار بود بجنگند با فسادِ یزید که در رکابِ ولی کار را تمام کنند حسین با زن و فرزند، راه کوفه گرفت بنا چه بود، به ناموسش احترام کنند بنا نبود که از کوفه تا خرابهی شام نِگه به خواهر او از فراز بام کنند بنا نبود به اجبار نیزه و شمشیر ورود عائله در مجلسِ حرام کنند بنا نبود بیاید به قتلگاه حسین که دور او تَه گودال، ازدحام کنند بنا نبود که پیران، بر او عصا بزنند چنین به زخم قدیم خود التیام کنند بنا نبود ولی شد، که روضههای لهوف بناست گریه برایش علی الدوام کنند