نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عبد تو ام اگر ز کَرم باورم کنی پا بر سرم بِنه که ز عالم سرم کنی یا همچو شمع، سوخته کن قطره قطره آب یا شعلهای ببخش که خاکسترم کنی عمری به زخم های تنت گریه کرده ام تا وقت مرگ، خنده به چشم ترم کنی خار ره ام، مگر به نگاه تو گُل شوم خاک در تو ام، تو مگر گوهرم کنی یک عمر سائل در این خانه بوده ام حاشا که وقت مرگ، جدا زین درم کنی تنها شراب روح من از جام چشم توست چشمی گُشا که مست از این ساغرم کنی یک عمر دوختم به نگاه تو چشم خویش تا یک نگاه، در نگه آخرم کنی از ذره کمترم، تو توانی به یک نگاه برتر ز آفتابِ جهان پرورم کنی هرگز به جز در تو دری را نمیزنم ای وای اگر گدای در دیگرم کنی!
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد