
خدا را تاول سرخ سرانگشتت نگين خاتم ختم رسولانست مروايد اشكم را چه ميخواهي الا اسطوره ی پاكي الا مستوره ي شبهاي ما ادراك اي مردانگي را تا ابد اسوه تماشاكن كسي كه قلعه ی خيبر شكست از زور بازويش نماز گريه ميخواند قنوت صبر ميگيرد، ميميرد تماشا كن در اين طوفان پاييزان واين شبهاي تنهايي من آن ابر غمانگيزم كه اندوه تو را تا صبح ميبارم من آن كوه پر از زخمم كه وقتي از احد آمد تو تنها مرحمش بودي تماشاكن ابر مردي است زانو در بغل دارد بهشت آرزوهايم، از آهنگ نگاهت حرم آهت، آتش بدرود ميآيد ، حلالم كن و از اين جمله مغز استخوان خانه ميسوزد از اين سامان كه شرح آيه ی نور از تماشاي تو گل مي كرد و هر زخمي به اعجاز نفسهاي تو گل ميشد و در باغ نگاهت بر سرم باران گل ميريخت از اين سامان كه ديري بود عطر عود ميآمد گل لبخند را بردند بوي دود ميآيد