
بی تو در چشم من ای چشمِ مرا بینایی آسمان زشت شده با همه ی زیبایی تویی و گلشن سر سبز بهشت و پدرت منم و خانه ی آتش زده و تنهایی از نماز شب و آوای دعای زینب حجره ات گشته پر از زمزمه ی زهرایی با كه این قصّه بگویم كه پس از مرگ رسول من شدم خانه نشین و تو شدی صحرایی ایستادی در خانه ز پیِ یاریِ من دیدم آنجا نبُوَد دست تو را یارایی زدن فاطمه در خانه به نزد دو پسر وای از این همه بی باكی و بی پروایی جگرم خون شده یا رب چه تناسب دارد؟ سیلی دیو و رخ انسیه ی حورایی ای جوان مرگ علی كوه ستم با تو چه كرد كه دو تا سرو قدت گشت بدان یكتایی كاش آن روز كه بر بازوی تو ضربه زدند می گرفتند ز چشمان علی بینایی تا دم مرگ عزادار توام یا زهرا ای عزادار تو هر شیعه ی عاشورایی