
رسیده لحظهی زیبای پرواز که سرمستی دلها گشته آغاز به لطف حضرت باب الحوائج دوا میگردد امشب کل امراض در اقیانوس چشمان رئوفش تلاطم میکند امواج اعجاز میان پادگان ابن الحیدر منم در کسوت یک فرد سرباز به روی نوکران با لطف سقّا شده دروازه ی لطف خدا باز شبیه آذری ها دم گرفتم ابالفضل عاشقی مشگلده قالماز ****** جان به لب خیمه رسیده عمو اشک غم از چشم چکیده عمو کودک شش ماهه به دست عطش باز هم از خواب پریده عمو گفته که حتما عملی میشود قول تو را هر که شنیده عمو موج فرات است که این مرتبه روح حرم را طلبیده عمو ذکر لب تو به امید خدا ناله ی ما شد به امید عمو یا ابوفاضل ابالفضل... ****** نفس از پردۀی احساس زنم بر دهن از باغ ادب عطر گل یاس زنم تا که دم از منقبت حضرت عباس زنم ساقیه صهبای ولا، تشنهلب جام بلا یکّه امیر سپه کربوبلا حیدره، حیدره قمر هاشمیان باب امامت یل افراشته قامت قد و بالاش قیامت صلوات پسر فاطمه بر ماه جمالش به جلالش به کمالش به خصالش همه دلباختۀ عهد الستش اسدالله یدالله زده بوسه به دستش یا ابوفاضل ابالفضل... توشمع شهدا خون خدا و پسر خون خدایی و تو سردار سر و دستجدایی و تو قربانی مصباح هدایی تو علمدار شه کربوبلایی تو مرا نور دو عینی تو پسر خواندۀ زهرا و فدایی حسینی به سر و دست و به چشم تو زنم بوسه که این دست و سر و چشم همه وقف حسین است و تو عباس رشیدیّ و تو سردار شهیدیّ و تو خورشید امیدی تو کنی با سر و دست و تن و جان یاری فرزند رسول دوسرا را یا ابوفاضل، ابالفضل... الا ای پسر حیدر کرار اباالفضل! تویی شیر حسینبنعلی رهبر احرار، ابالفضل! تویی قبلۀ دلهای گرفتار، ابالفضل! تویی بر سپه کربوبلا سید و سالار ابالفضل! تو در روز جزا نیز امیری و علمدار تو صدپارهتنی از دم شمشیر شرربار، ابالفضل! تو در دامن گهواره شدی عاشق دلدار، ابالفضل! تو را حضرت زهرا شده در علقمه زوار تو شمع دل و جانی یا ابوفاضل، ابالفضل... تو در اوج عطش بودی و بر آب روان دست ندادی به شرار عطش دل گل لبخند گشادی سر و جان را به کف دست نهادی به حرم روی نهادی سپه از چارطرف ره به تو بستند و دل پاک تو خستند به کف تیغ وبه دستت علم و مشک به دوشت زحرم زمزمۀ تشنهلبان بود به گوشت به فلک رفت خروشت که به یک حمله ز تیغت همه گشتند فراری همه گفتند که احسنت چنین نیرو و این بازو و این صولت واین هیبت و این شوکت و این غیرت و این همت و ایثار یا ابوفاضل، ابالفضل... زهی میر و علمدار زهی فاتح پیکار که با حملۀ او ریخت به هم میمنه و میسرۀ لشکر کفار به یک حمله برانگیخته تحسین علی، شیرخدا را یا ابوفاضل، ابالفضل... نفس از سوز عطش شعلۀ آتش شد و افتاد دو دستش ز بدن جان عزیزش سپر مشک و به چشمش دو یم اشک تنش بال درآورده ز پیکان به سوی خیمه شتابان به چشمش دهنِ خشک علیاصغرِ ششماهه نمایان جگرش خون دهنش خشک که ناگاه بر آن مشک زدند از ره کین تیر چه تیری؟ که از آن شد جگرش چاک همه هستی او ریخت روی خاک و دگر گشت ز جان سیر وجودش همه آمد سپر نیزه و شمشیر و دو چشمش هدف تیر