نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو عزا بودم به خدا من، دلنگرون مرتضی بودم بی هوا خوردم اولین سیلی رو من از، شعلهها خوردم آسمون نمیبارید، کوچهها پر از مه شد پیش من، غرور حسن، زیر دست و پا له شد شعله پاشد از جا و، دست به چادرم انداخت بی حیا طنابش رو، دست شوهرم انداخت پر معجرم سوخت، همه پیکرم سوخت الهی که خیر نبینن، دل شوهرم سوخت امون امون ای دل ای دل ای دل شعلهور بودم، میدونستن بیمعرفتا پشت در بودم در خطر بودم، چهل تا مرد بیحیا و یک نفر بودم خونهمو توی شهرم، رو سرم خراب کردن من رشید بودم اما، پیکرم رو آب کردن چشام هی میباره، تمومی نداره چشم روهم میذارم اگه غم محسنم بذاره امون امون ای دل ای دل ای دل بارمو بستم، دوسه ماهی میشه که دیگه از همه خستم سینه پر درده، نفسم از سینه میره و برنمیگرده زینبم که بیداره، توی تب که میسوزم پیرهن حسینو با، آه و گریه میدوزم میبینم غروبی که، دخترم پریشانه پیرهن حسینم نیست، روی خاکا عریانه دیدههام یه دریاست، فکر روز فرداست کاش نباشم اون اون لحظه که تنش زیر سم اسباست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد