نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ترسم كه اشک در غم ما پرده در شود اين راز سر به مهر به عالم ثمر شود گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود وليک به خون جگر شود من و ياد رويت، طاق محراب ابرويت بوی سيب گيسويت، ای ماه زيبا ميبارد از چشمت، رحمتي به دلها ای خوشي امروز و، دلخوشي فردا اي ساقي تشنه لب يارا درياب امشب ناله ی ما را مجنون تو هستم و تو ليلا عبد تو هستم، ابوفاضل من ز تو مستم، ابوفاضل ديگر شكسته صبوی من مانند بغض گلوی من پاره شده تا به ابروی من چشم و سويم رفت، برادر جان آبرويم رفت، برادر جان روايت ميكند چشم سياهت روشنايي را مگير از من در اين شبها چراغ آشنايي را كمان ابرويت پيوسته نقش تازهاي دارد خدا را كُشتيام، كي ميزني تير نهايي را تو كه از ياد بردی در قفس شوق رهايي را چه ميخواني كجاييد اي شهيدان خدايي را به كوی عافيت سردرگمي بيهوده ميگردي نمييابي بلاجويان دشت كربلايي را تو كه از ياد بردی در قفس شوق رهايي را چه ميخواني كجاييد اي شهيدان خدايي را به كوی عافيت سردرگمي بيهوده ميگردي نمييابي بلاجويان دشت كربلايي را تو ميآيي و ميبينم شهيدان باز ميگردند و آويني روايت ميكند فتح نهايي را تو ميآيي و ميگويند پير مي فروش آمد به دست مي گساران ميدهي فرمان روايي را تو ميآيي و مردم بر نگاهت چشم ميدوزند خدا آن روز معنا ميكند مردم گرايي را زپا افتادم و كاري ز دستم بر نميآيد گرانتر ميخرند از اهل دل بيدست و پايي را
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد