نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آه مالک ای رفیق رزم و یار کارزار خوب میدانی چه کرده با امامت روزگار خوب میدانی من خون جگرها خوردهام تا که یک محرم شبیه تو به دست آوردهام مالک امتی که زیر بار ظلم بوده روز و شب ۲ طعم شیرین عدالت رو نمیداند هنوز امتی که خسته از دنیای آن نامردهاست آه مالک حقشان امروز عدل مرتضیست پشت محرومانشان باش و شبیه کوه باش غرق ظلم مالک تو براشان نور باش تو امید مردمی پس دور از ایشان مشو روز شب در مسند و در خانهات پنهان مشو فتنه خناسها رو یک به یک ناکام کن روزگار ظالمان و خائنان را شام کن کار خائن را به خاری میکشانیم عاقبت طعم حق را ما به مردم میکشانیم عاقبت خوب میدانی چه داغی بر دل دنیا گذاشت امتی که بعد پیغمبر مرا تنها گذاشت من که جانبازی مداله افتخارم بود بس در تمام غزوها شمشیر یارم بود بس من که دین در سایه سار زولفقارم بود بس جنگ جولانگاه خشم اقتدارم بود بس پایه حق ماندن تمام کاربارم بود بس نان و خرمای فقیران کولبارم بود بس (آه مالک تو خبر داری از آن خناسها دست من را بست دست نانمک نشناسها )۲ تو خبر داری به جان زولفقارآتش زدن هستیم را پیش چشم اهل نار آتش زدن بعداز پیغمبر امام خویش را نشناختن ذره ذره پرچم دین را به خاک انداختن خواب این امت به امید دل دیدار توست مالک این حقست تنها ملاک کار توست بین آنها بر اساس حکم قرآن حکم کن بر همه حتی برادرهات یکسان حکم کن دیگر این امت گریزان از تبعيضها این جماعت جسم بی جانن از تبعیضها آه مالک کار دست این آن افتاده بود امت توحيد دنبال بتان افتاده بود جاهل رفتن سوی سنت اجدادشان رفته رفته رفت رفتار رسول از یادشان روزشان از ظلم بتهاشان ولی شد مثل شب خورد سرهاشان به سنگ و جانشان آمد به لب مصر و بصره ناگهان شمشیرهاشان تیز شد کاسه صبر حجار و کوفه لبریز شد امتی که بی خبر بودن از حال علی بعد از سی سال آمدن آخر به دنبال علی امتی که بعد پیغمبر خدا را باختن آه مالک آمدن اما مرا نشناختن این جماعت پای من که تا سر جان نیستن مثل تو مثل ابوذر مثل سلمان نیستن امتی که خسته از تابوتها بتها شد آخرش اما علیه ظلم از جا پا شد آه مالک ترس من از گریه مظلوم هاست بهترین داریت مهر همین محروم هاست کولبار نان و خرما را سر دوشت بگیر چون پدر باش و یتیمان را در آغوشت بگیر همچنان دستان من بَستاست با دست زمان دست من بَستاست در دنیای دنیا دوستان آه مالک من نمییابم برای درد خویش همدمی جز غرء چاه محرمی جز آسمان بعدها تاریخ هم حتما گواهی میده غربتم را در میان طعنههای این آن یا مرا تنها نهاده یا به جنگم امدن ناکثین و قاسطین و مارقین و دوستان داستان غربت من گفتنش هم مشکلست از کجا باید بگویم از کجای داستان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد