می‌آیم از راهی که لبریز سفرهاست

می‌آیم از راهی که لبریز سفرهاست

[ میثم مطیعی ]
می‌آیم از راهی که لبریزِ سفرهاست
پروازِ در پرواز، ردّ بال و پرهاست

از معبری که غرق باور، غرق شور است
از سنگری که چشمه‌ی جاریِ نور است

از نيمه‌شب‌های مناجات و عبادت
از لحظه‌های روشنِ قبل از شهادت

شب‌های جمعه ذکر يا قدّوس يا نور
معراج اشک و بندگی پرواز تا نور

صحنِ حسينيه، نوای سينه‌زن‌ها
بوی خدا و بوی سيبِ پيرهن‌ها

سربندِ يازهرا ، سُلوکی آسمانی
يعنی شُکوهِ عاشقی در بی‌نشانی

هر صبح جمعه ندبه های بي‌قراری
دلتنگ و بي تابي و چشم انتظاري

 می‌آیم از راهي که لبريز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

 پروازِ سرخِ این کبوترهای زائر
يک آسمان پر از پرستوی مهاجر

 شوق شهادت، جان‌فشانی، شور ايثار
فريادهای حيدری، مردان پيکار

 مردان ايمان و جوانان حسينی
يعنی علی‌اکبرترين‌های خمينی

 مردان دريادل، دليران حماسه
در چشم‌هاشان عاشقی می‌شد خلاصه

 ميدان مردان بدون ادعا بود
تفسيرِ سرخِ کلّ أرضٍ کربلا بود

 يا لَيتَنا کُنّا مَعَک، تعبير می‌شد
اوج رشادت، فتحِ خون تحرير می‌شد 

 چشمی که از شيدايی و احساس می‌گفت
دستی که از بی‌دستیِ عباس می‌گفت

 یک دشت لبريز از شقايق‌های پَرپَر
صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر

ميدان مين و لاله‌های بی‌سری که
فريادهای يا حسين از حنجری که

 مثل غروبِ آسمان، خيسِ شفق بود
در خون تپيد اما پر از فريادِ حق بود

 می‌آيم از راهی که لبريز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

 می‌آيم اما با دلي در خون نشسته
می‌آيم اما بال‌های من شکسته

 با کوله‌بارِ درد و غم‌ها مانده‌ام باز
از کاروان عاشقان جا مانده‌ام باز

 در سينه‌ام داغی نشسته روی داغی
دارم دلِ لبريزِ اندوه فراقی

 گنجينه‌های آسمانی زير خاکند
اينجا تمام لاله‌هايش بی‌پلاکند

 بعد از شهيدان جاي ماندن نيست اينجا
بوی قفس دارد زمانه، شهر، دنيا

 با من بگوئيد از حديثِ مرد بودن
از ماجرای اهل سوز و درد بودن

 دشمن دوباره در کمين و صحنه خالی
بار گرانی بر زمين و صحنه خالی

 با من بگو مجنون بگو ليلای من کو؟
خورشيدهایِ روشنِ شب‌های من کو؟

 کو همت و چمران و مهدی باکری‌ها؟
کو کاظمی‌ها، صادقی‌ها، باقری‌ها؟

 آن شب سکوتِ فکه با من حرف می‌زد
از قصه‌ی پرواز و رفتن حرف می‌زد

 آری خروشِ جاریِ اروند باقيست
اين جاده، اين پوتين، اين سربند باقيست

نظرات