نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

غروب تلخی داری، رو خاکا سر میذاری به جونت افتاده شمر میگه سنان چرا بیکاری با نیزه اومد سمتت خون از لب و دهانت جاری نفس بریده نیزه اَمون نمیده نیزه چقدر تو مقتل این سو اون سو تو رو کشیده نیزه صورتتو دَرهم کرده تا گلو رسیده نیزه سلامالله علی العطشان سلامالله علی العریان حسین جانم حسین جان شلوغه دور گودال دیدم که رفتی از حال چادر من هم مثل پیراهن تو میشه پامال عقیقتو که بردن حالا میان سراغ خلخال کمین نشسته نیزه، راهتو بسته نیزه توی ضریح سینهت دیدم سنان شکسته نیزه پیرهنی رو که مادر داده میافته دست نیزه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد