نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تنها نه خواهر دو شهیدم بابُ المُراد و باب امیدم فرمان دوست را سر نیزه از حَنجرِ بریده شنیدم من نخل آرزوی حسینم بار بلا به دوش کشیدم بَس رنج پشت رنج که بردم بَس داغ روی داغ که دیدم مانند یک درخت شکستم مانند یک نهال خمیدم جان را به روی دست گرفتم دل از حیات خویش بریدم دیدم دوباره کرب و بلا را وقتی به شهر شام رسیدم بر هر دو پایم آبله گل کرد از بس به روی خار دویدم یک لحظه بسته شد نِگَهِ من ویرانه گشت قتلگهِ من گر به من گویند بابا را نخوان سیلی نخور صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است دختری نشسته رو دوشِ عمو چی میگه از تو در گوش عمو عمو جون بابام چرا پریشونه نمیشه همه با هم بریم خونه طفل خمیده قد که شنیده پیر سهساله چشمِ که دیده هم میهمان خاک خرابه هم میزبان رأس بریده ماهم ولی به دامن و دستم شب قرص آفتاب که دیده من گوشوارِ عَرشم و خَصمم از گوش، گوشواره کشیده خونم بـه خارِ راه نشسته اشکم به رأسِ باب چکیده بر سنگ قبر من بنویسید این قبرِ کودکی است شهیده تموم عالم میدونن که دخترا بابایین بابا نیاد نمیخوابم منتظر لالاییم لالا لالا لالا این تارهای مو که در این مَعجر است چیست لب باز کن تو بگو به من تار موی کیست تا به من رسید بابا بابا بابا موهامو کشید بابا بابا بابا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد