نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

زنده ی جاوید کیست کشته ی شمشیر دوست که آب حیات قلوب، در دم شمشیر اوسـت گر بشکافی هنوز، خاک شهیدان عشق آید از آن کشتگان زمزمه ی دوست دوست عاشق وارسته را با سر و سامان چه کار قصه ی ناموس و عشق ؛ صحبت سنگ و سبوست آن که هلاکش نمود ساعد سیمین یار باز به آن ساعدش کشته شدن آرزوست بنده ی یزدان شناس موت و حیاتش یکی ست زآنکه به نور خداش، پرورش طبع وخوست غیر خدا باطل است در نظر اهل حق دعوی انّی انا، کاشف توحید هوست آن شجری را که حق، بهر ثمر پرورید بانگ اناالحق زند، تا ابد از مغز و پوست دل چو ز خود غافل است عارف بالله نیست بر لب جو سال ها، تشنه لب و آب جوست گوش دل مؤمن است، سامع صوت خدا گرچه ز آواز خلق، ملک پر از های و هوست هر که ز کوی مجاز پا به حقیقت نهاد بر سرش از روزگار مخمصه ی تو به توست عاشق دیدار دوست، اوست که هم چون حسین زردی رخسار او، سرخ زخون گلوست هرکه چو او پا نهاد بر سر میدان عشق بی سر و سامان سرش در خم چوگان چو گُوست دوست به شمشیر اگر پاره کند پیکرش منت شمشیر دوست، بر بدنش مو به موست گر به اسیری برند عترت او دشمـنان هرچه ز دشمن بر او دوست پسندد نکوست تا بتوانی ” فؤاد ” در غم او گریه کن بر تو از این آبِ رو نزد خدا آبروست ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد