
دیریست که در هوای دلبر دل میپَردم چنان کبوتر هر پرده ز گوشهی دل ماست چون حاجب و پردهدار این در از جان نتراودم بهجز مرگب وز خون رگم به غیر نشتر در ما نکند نراند آن حکم ما را نکند براند از در گر دشتم و کوه، اسیر اویم در بند ویام نه بند دیگر در یاد لبش عقیق هستم در کوه فراق روی دلبر آه ای دل من! بساز با بت آه ای جگرم! بمان به آذر جان است و نهفته است در تن فکر است و نشستهاست در سر اکنون که نبینمش عیانی در هیچ افق به هیچ منظر بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم