نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خبر آوردن، به جای چهار پسر چهار سپر آوردن خبر آوردن، برا من از رُقَیه یه معجر آوردن فکرشم نمیکردم زینب از همه سیر شه فکرشم نمیکردم زینب انقدر پیر شه به غمها اسیرم دیگه گوشه گیرم من باید برم حلالیتِ ربابو بگیرم انقدر میگم واحسینا که تو بقیع بمیرم امون امون ای دل... با چشای تر، من از خجالت سکینه میمیرم آخر با دلی مضطر، جای رباب روضه میگیرم برای اصغر فکرشم نمیکردم کاروون بی سقا شه فکرشم نمیکردم اکبر ارباً اربا شه فکرشم نمیکردم بین خیمه بلوا شه دختر علی زینب هم کلام مردا شه علی اکبرم کو، علی اصغرم کو ای خدا امانت خانوم زهرا و شوهرم کو ای خدای من رقیه شیرین زبون حرم کو امون امون ای دل... دستی نداشتی، ولی شنیدم علمت رو زمین نذاشتی رشیدم عباس، قصۀ پهلوونیاتو شنیدم عباس بچهها میگن دور خیمه تا سحر گشتی رفتی تا خودِ دریا اما تشنه برگشتی مادرت بمیره که بازوهات جدا بوده روی نیزه هم فکرت پیش بچهها بوده (قربون جمالت روی بی مثالت خیلی آبروداری کردی مادر شیرم حلالت) ۲ آخرش میگن دیدی روی زهرا رو خوش به حالت امون امون ای دل...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد