نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خاک بر معجر بانوی حرم میریزی بر دلم بر جگرم آتش غم میریزی خانهویران شدهام خانهات آباد ببین بر سر اهل زمین خاک عدم میریزی بال و پرهای تو را جمع نمودم اما حتم دارم که به یک آه بههم میریزی میکِشم در بغل خود بدنت را ببَرم صبر کن تا دَرِ خیمه پسرم میریزی هر کجا مینگرم ردّ تو باقیست هنوز بس که از نیزه و شمشیر و سنان میریزی عمّهات آمده و گریهکنان میگوید چه سرت آمده هر نیم قدم میریزی؟ با سرِ نیزه تنت را چه بههم ریختهاند ذرهذره بدنت را چه بههم ریختهاند سنگها روی لب خشک تو جا خوش کردند این عقیق یمنت را چه بههم ریختهاند وسط معرکهای رفتی و گیر افتادی سر و وضعت بدنت را چه بههم ریختهاند تا به حالا نشده بود جوابم ندهی وای بر من دهنت را چه بههم ریختهاند عمّهات آمده تا دست به معجر ببَرد پدر بیکفنت را چه بههم ریختهاند ابروان تو حسینیست و چشمت حسن است این حسین و حسنت را چه بههم ریختهاند **** السّلامُ علیک مُرَمِّلٌ بالدِماء مانده روی زمین پیکر تو چرا؟ السّلام علی مَن دفنو اهل قُرا ای امام غریب، سیّدالشهداء انگشترت چی شد تو اون شلوغی یادگار مادرت چی شد انگشترت چی شد رو خاک صحرا غرق در خون پیکرت چی شد انگشترت چی شد، انگشترت چی شد حیدر زمین افتاد، مادر زمین افتاد تنها در این صحرا، وای از دل زینب وای از دل زینب... السّلامُ علیک مغسلٌ بالدمٍ حُرمت تو شکست، پیش چشم همه السّلام علی من قتلوهٌ بالرما روی نِی نگران، سوی خیمه نگاه گهواره رو بردن رفتی ندیدی چی به روز خیمه آوردن گهواره رو بردن رفتی ندیدی بچههاتو خون دل خوردن گهواره رو بردن، گهواره رو بردن تا یاد آب افتاد، بازم رباب افتاد تنها در این صحرا، وای از دل زینب السّلام علی من هُتِکَت حُرمته آیههای غمت روی نیزه بگو السّلامُ علی مَن نُکِسَت ذمته ای تو کشتهی از ای بریده گلو هم از قفا میزد هم پیرمردی بین مقتل با عصا میزد هم از قفا میزد هم پیش چشم خون زینب بی هوا میزد خون از تنت میره، پیراهنت میره تنها در این صحرا، وای از دل زینب وای از دل زینب...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد