نظرات
1 نظر ثبت شده

غلامرضا صادقی کاربر
یارقیه یامولاتی اغثینی
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳

جای خوابیدنم عوض شده بابا ... همه خوابند و بیدارم ... کاش امشب کنار من بودی ... باز خوابم نبرد ، تب دارم ... از سر نیزه خوب می دیدی ... لنگ زد پای دختر تو چطور ... کج اگر راه می روم بابا ... پای من مانده زیر شتر ... ناخن من سیاه شد و افتاد ... زجر بر حال و روز من خندید ... بر نمی داشت دست از سر من ... با سر نیزه بر سرم کوبید ... وزن زنجیر بس که سنگین است ... طفلکی دختر تو آب شده ... داغ شد آهن غل و زنجیر ... گردنم را ببین کباب شده ... دست و پا گیر کاروان شدم ... این قدر زیر دست و پا ماندم ... یک شب از روی ناقه سر خوردم ... همه رفتند و باز جا ماندم ... زن غساله هم پسم زدن ... هم بلا غسل و هم بلا کفنم ... بدنم را اسیرها آخر خاک کردن با لباس ... انقدر تازیانه طولانیست ... دور من چند دفعه می پیچد ... می کشد تازیانه را با آن ... بدنم تکه تکه می ریزد ... زجر آمد ، خدا به داد برس ... موی من را گرفت ، ول نکند ... نفسم رفت و بر نمی گردد ... زدنش پا گرفت ، ول نکند ... بابا بابا بابا ...
1 نظر ثبت شده

یارقیه یامولاتی اغثینی