نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو از سوزِ دل و از غربتِ حیدر خبر داری؟ تو از تنهاییِ اولادِ پیغمبر خبر داری؟ تو همچون نور در صُلبِ حسینِ بنِ علی بودی تو از سوزِ دلِ صدّیقۀ اطهر خبر داری؟ عمویِ کوچکِ تو قاتلِ خود را ندید امّا تو خود از آنچه پیش آمد به پشتِ در، خبر داری؟ تو میدانی علی با چاهِ کوفه شب چهها میگفت تو از ناگفتهی غمهای دلِ حیدر خبر داری؟ تو اشکِ خجلتِ عبّاس را در علقمه دیدی تو از آن کشتهی بیچشم و دست و سر خبر داری؟ تو با جدّ غریبِ خود به دشتِ کربلا بودی تو از قلبِ وی و داغِ علیاکبر خبر داری؟ تو رویِ شانهی خورشید دیدی ماهِ کوچک را تو از پیکان و ذبحِ حنجرِ اصغر خبر داری؟ *بریدی، دوختی، اندازه کردی، لطفها کردی اگر محسن نپوشد اصغرِ ششماهه میپوشد* تو دیدی عمّهات زینب کنارِ قتلگاه آمد تو از بوسیدنِ آن نازنینِ حنجر خبر داری؟ تو میدانی که عبدت از فِراقَت سوزَد و سازَد تو از این بندهی بیدستوپا بهتر خبر داری
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد