نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

بنویسید مرا یار اباعبدالله اولین بندۀ دربار اباعبدالله منتظر ماندۀ دیدار اباعبدالله من کجا و سر بازار اباعبدالله تا خدا هست خریدار اباعبدالله عاشق آن است که دیدار کند یارش را بارها جان بدهد دید اگر دارش را باز آماده کند جان دگر بارش را فاطمه پیش خدا پیش برد کارش را هر که افتاد پی کار اباعبدالله من پّرم را به روی دست گرفتم دیدم جگرم را به روی دست گرفتم دیدم سپرم را به روی دست گرفتم دیم تا سرم را به روی دست گرفتم دیدم راهم افتاده به بازار اباعبدالله وقت هجران به گریبان چه نیازی دارم به دل و بی سر و سامان چه نیازی دارم با لب پاره به دندان چه نیازی دارم به سر شانه اینان چه نیازی دارم تا سرم هست به دیوار اباعبدالله قبل از آنی که بیاید خبرم را ببرید زیر پایش مژۀ چشم ترم را ببرید محضرش دست به دست این جگرم را ببرید گر سرم را و سر پسرم را ببرید باز هستیم بدهکار اباعبدالله سنگها خوب نشستند به پای لب من لب من ریخت و پیچید صدای لب من طیب الله به این لطف و وفای لب من بعد از این آب حرام است برای لب من بس که لبریزم و سرشار اباعبدالله مانده از جلوۀ والای تو حیران مسلم جان خود ریخت به یک آن مسلم عید قربان شهان هست فراوان مسلم من به قربان تو نه جان هزاران مسلم تازه قربان علمدار اباعبدالله به ولای تو ندادست از آن هیچکسی وا نکردست ز شأن تو دهان هیچکسی مثل مسلم نّبُود دل نگران هیچکسی بخداوند که در هر دو جهان هیچکسی مثل من نیست گرفتار اباعبدالله پیکرم وقف نوک پازدنت طفلان شد کوچه کوچه سر من بود که سرگردان شد چه خیالیست که بازیچۀ این و آن شد یا که برعکس به میخی تنم آویزان شد دست حق باد نگهدار اباعبدالله ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد