نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

با داغ مادرش غم دختر شروع شد او هر چه درد دید از آن در شروع شد مادر به او كه پیرهن كهنه را سپرد دل شوره های زخمی خواهر شروع شد باور نداشت آتش این اتفاق را تا عصر روز حادثه باور شروع شد جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه تكرار قصه ی در و مادر شروع شد اینجا به جای میخ در و قامتی كبود این بار جنگ خنجر و حنجر شروع شد زینب بلند گریه كن اینجا مدینه نیست حالا كه سوگواری حیدر شروع شد نه باورم نمی شود این سطر ناحیه والشمر جالس ... سر و خنجر شروع شد می خواستم تمام كنم شعر را نشد یك غم تمام شد، غم دیگر شروع شد خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت زینب گریست، خنده ی لشكر شروع شد بس كن رباب سر به سر غم گذاشتی اصلا خیال كن كه تو كودك نداشتی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد