
آه از آن ساعتی، كه با تن چاك چاك نهادی ای تشنه لب، صورت خود روی خاك تنت به سوز و گداز، تو گرم راز و نیاز سوی خیام حرم، دو چشم تو مانده باز آمده از خیمه گه، خواهر غمدیده ات دید كه شمر از جفا، نشسته بر سینه ات گفت بده مهلتی، تا برسم بر سرش برادرم تشنه است، مبر سر از پیكرش زینبت از خیمه ها، خدا خدا می كند فاطمه در قتلگاه، تو را صدا می كند چرا صدا می زنی، با نفس آخرت ناله ی یا فاطمه، می رسد از حنجرت برادرم خون تو، می چكد از نیزه ها من به سرم می زنم، تو می زنی دست و پا