نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کاشُ بودم کربلا همراهت ای خون خدا میشد سرم از تن جدا میرفت به روی نیزهها مکن ای صبح طلوع خزان غم به صفای بهار میافتد نهیب شعله به آن لالهزار میافتد و در مقابل شهزادهها و اهل حرم گذار نیزه به چشمان یار میافتد شنیدهای که غریبانه با لب عطشان میان مقتل خون بیقرار میافتد تنی به زیر سم اسبها لگدکوبو سری به غارت یک نیزهدار میافتد غریب و بیکفن و تشنه و سراسر زخم به روی خاک تن شهریار میافتد خوش آن تنی که شود شرحه شرحه در ره او خوش آن سری که به پای نگار میافتد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد