نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ساقی ساقی عَلم بالا عباس در اوج آسمان پرچم داری ای عشقت تا ابد در دل جاری در قلبم نغمهای از علقم داری جانم چه علمداری! میایی و دَم داری حیدر به تو مینازد از بس که جنم داری ای سیّد و سرلشکر، ای محشرِ در محشر همرزمِ تو در میدان شهزاده علیاکبر ای یل کربلا باوفا باوفا دست مشکلگشا، پسرِ مرتضی یا ابوفاضل... صفّین اومد به یادم روزی که سیزده سالت بود اما جنگیدی صد دل از مالک اشتر بردی وقتی که مثل مولا جنگیدی روز از پِیِ شب میرفت، ابرو به غضب میرفت تو به جلو میرفتی دشمن به عقب میرفت ضربهت همه کاری بود، خون بود که جاری بود صدها بدنِ بیسر همواره فراری بود چشم تو ذوالفقار، دشمنت تار و مار از ضربات تو دشمن گفت الفرار منزل به منزل از روی ناقه اظهار خشم و بیزاری کرده زینب بعد از غروب عاشورا جای عباس علمداری کرده مردانه قدم میزد، افسانه رقم میزد از نهضت عاشورا بیواهمه دَم میزد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد