نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در دلت لحظههای آخر عمرکوهی از غصّهها و از غمهاست چه بگویم خودت که میدانی زهر ارث سلالهی زهراست در روایات ما چنین نقل است که تو را برده اند بزم شراب شکر با تو نبوده در این بزم نه رقیّه و نه زینب و نه رباب شکر حق در میان مردم شهرحرمت خانوادهات نشکست طفل شش ماههات نشد پرپر یا که شمری به سینهات ننشست ساربانی نبود و از دستت کسی انگشتری نبرد آقا سر تو روی نیزهها که نرفت خیزران برلبت نخورد آقا بی کفن نیستی و شکر خدا پسرت هست تا کند کفنت گرچه با زهر کین شهید شدی تیرباران نشد ولی بدنت دلم تو روضهها میشکنه مثل شیشه ولی روزی مث روز حسین نمیشه دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم غریب اونیِ که سر به بدن نداره آقام رو زمینِ ولی کفن نداره
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد