تصویر حاج حسن خلج - وقتی سرت را روی بالش می گذاری

وقتی سرت را روی بالش می گذاری

[ حاج حسن خلج ]
وقتی سرت را روی بالش می گذاری
آن قدر می ترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آن چنان فرقی نکردی غیر از این که
آیینه بودی و شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی
چه بستر پر لاله ای؟ چه کشت و کاری

آن قدر تمرین می کنی با دست هایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلاً بیا و فرض کن دختر نداری

[میرسد از خشت خشت خانه بوی مادرم
کرده پیدا زینبم در شانه موی مادرم]

***

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد