
عقیلةُالعربم من، مرتضوینَسَبم من زینبم من، زینبم من، زینبم من تو علمداری و من از تو علمدارترم یا عباس تو جگرداری و من از تو جگردارترم یا عباس اذن میدان بدهد یار، خودت میبینی وسط معرکهها از همه کرّارترم ذوالفقار پدرم را کمرم میبندم دستمالی که به سر بست، سرم میبندم به خدا شیرزنم شیرِ خدا میداند راه این بیصفتان را به حرم میبندم بین معرکه، تا قدم بزنم مِیمنه حسین و مِیسره حسنم شیشه هستم ولی از الماسم زینبم صفشکنِ خنّاسم امتحان کن به حسین هم گفتم بهخدا شیرتر از عباسم