
سیدی ابی عبدلله... ساربان آمده گودال خواهرش داره می بینه چشمای تو چقدر تاره سینهی تو چه سنگینه میزنن تو رو با نیزه پیکرت دیگه بی حاله از تنت یه چیزی برده هر کسی تو ی گوداله سیدی ابی عبدلله ... یکی داره پیرهنو میدزده پیرهن که نه کفن میدزده یکی داره با یه کهنه خنجر سر و از روی بدن میدزده سیدی ابی عبدلله... نیزهها که میاد پایین نفست نمیاد بالا سر تو به روی نیزه پیکرت میون صحرا پاشو که علم افتاده حرمت شده آواره تو بگو چه کنه زینب با غم گلوی پاره سیدی ابی عبدلله... مرکبا رسیدن از راه تنتو به زمین دوختن میدیدی از توی گودال خیمههات چه جوری سوختن نکنه توی این صحرا بسوزه چادر زینب پاشو که پیش جسم تو کعب نی نخوره زینب سیدی ابی عبدلله ... گریه زیاد کردم روضه زیاد خوندم پشت سرت خیلی وان یکاد خوندم و ان یکاد الذین کفروا نیزه فرو شد به تنت وان یکاد الذین کغروا خودت بگو از کفنت یکی دم مغرب موهاتو پریشون کرد با تن صد پارت یک ختم قرآن کرد ای حسینم چرا افتاده بین ما جدایی نمی دونم کجای کربلایی منه زینب خبر از تو ندارم زن خولی خبر داره کجایی خبر اشک پنهونی تو دارم خبر زخم پیشونی تو دارم خبر پیرهن خونی تو دارم خبر قلب وابسته و داری خبر دستای بسته رو داری عمه جانم