
ساربون، اومده گودال خواهرت، داره میبینه چشمای تو چقدر تاره سینهی تو چه سنگینه میزنن، تو رو با نیزه پیکرت دیگه بی حاله از تنت یه چیزی برده هر کسی توی گوداله سیدی ابی عبدالله ... نیزهها که میان پایین نفست نمیاد بالا سر تو به روی نیزه پیکرت میون صحرا پاشو که علم افتاده حرمت شده آواره تو بگو چه کنه زینب با غم گلوی پاره مرکبا رسیدن از راه تنتو به زمین دوختن میدیدی از توی گودال خیمههات چجوری سوختن نکنه توی این صحرا بسوزه چادرِ زینب پاشو که پیش جسم تو کعب نی نخوره زینب سیدی ابی عبدالله ...