
رفتیّ و این ماجرا را، تا فصل آخر ندیدی عباس من دیدی اما، مانند خواهر ندیدی آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را وقتی غریبانه می رفت، بی یار و یاور ندیدی آری درآوردن تیر، بی دست از دیده سخت است اما درآوردن تیر، از نای اصغر ندیدی حیرانی یك پدر را، با نعش نوزاد بر دست یا بُهت و ناباوری را، در چشم مادر ندیدی شد پیش تو نا امیدی، تیر نشسته به مشكت مثل من اطراف عشقت، انبوه لشكر ندیدی بر گودی سرد گودال، خوب است چشمت نیفتاد چون چشم ناباور من، دستی به خنجر ندیدی مجنونی اما برادر، مجنون تر از من كسی نیست آخر تو بر خاك صحرا، لیلای بی سر ندیدی