
حسین جان ای آبروی دو عالم نگین سلیمان به حلقهی خاتم خداحافظ ای برادر زینب به خون غلتان در برابر زینب تو بالای نیزه راس پر از خون به روی ناقه آمنه دل خون خدایا از این غم چه چاره کنم به صحرا سپردم که با خاک بپوشونه داداش تنت رو بمیرم که بردن جلو چشم من پیرهنت رو واویلا سر پیراهنت، پیرم کردن از زندگی سیرم کردن از زندگی عذاب کردنت، منعِ آب کردنت شبیه گندم ری آسیاب کردنت من از هجده عزیز خود فقط یک پیرهن دارم که از آن یک پیرهن هم بوی سُمّ اسب میآید