
بَر گدای خانهاش معصومه عِصمَت میدهد دستِ زائرهای خود بَرگِ شفاعت میدهد بَر کسی که خاک شد تَسبیحِ تُربَت میدهد قولِ دیدارِ رضا را در قیامت میدهد مثلِ سلطان، گنبدِ این شاهبانو باصفاست زائرِ معصومه در قُم، زائرِ قبرِ رضاست سُفرهای مثلِ عموجانش حسن انداخته حضرتِ رَبُّالکَرَم او را کَریمه ساخته هرکه بیحاجت به کویش پا گذارد باخته شَک ندارم اصلاً او معصومه را نشناخته مثلِ زهرا مادش اِحسانِ او بیاِنتهاست دخترِ بابالحَوائج، دیده بَر راهِ گداست مثلِ زینب مو به مو تفسیرِ قرآن میکند با تکانِ چادرش کافر مسلمان میکند دستِ او باز است و زینبوار اِحسان میکند خواهرِ سلطانِ عالَم کارِ سلطان میکند از کلامِ حضرتِ صادق چنین معلوم شد زائرِ او زائرِ هر چهارده معصوم شد رشتههای مَعجرِ او دستبافِ فاطمهست هرکه دورش گشته بیشک در طَوافِ فاطمهست در عِفافِ زندگیِ او، عِفافِ فاطمهست عشقِ او تفسیرِ عِین و شین و قافِ فاطمهست هیچ مردی با چنین اُعجوبهای همتا نشد عاقبت هم، همسری در رُتبهاش پیدا نشد سالهای سال در چشماِنتظاری سوخته در فراقِ روی بابا دیده بَر دَر دوخته اسمِ زندان در دلِ او شعلهها اَفروخته گریههای بیصدا را از کسی آموخته خانهی موسَیبنِجعفر بِیتُالاَحَزانش شده گریه در دهسالگی روزیِ چشمانش شده در یتیمی اِحترامش را نِگه میداشتند دور تا دورش برادرها اِقامت داشتند بیاِجازه پا کنارِ خانهاش نگذاشتند جای هیزم شاخهی گُل پُشتِ دَر بگذاشتند داغِ بابا دید امّا داغیِ مِسمار نه کوچههای تنگ دید امّا در و دیوار نه فاطمه بود و مدینه، قامتش را تا نکرد بیحیایی با لَگد، دَر را به سویش وا نکرد با کفِ پا روی چادر، قاتلی اِمضاء نکرد گوشوارهش را کسی در کوچهها پیدا نکرد