نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

برداشت چادری و گره زد به معجرش شد مستتر به خیمه سیاهی لشگرش همراه چند زن سوی مسجد روانه شد احمد به غزوه آمده وین است خیبرش خونش به هر قدم زدن و هر نفس چکید از گوش و دست و سینه و ابرو به معبرش آهی کشید و کُرک و پرِ آفتاب ریخت از بس که شعله داشت گلوی مطهرش یک بال ناتمام زد و گرد و خاک شد بگرفت بر مدار زمین گوشۀ پرش دستی به خون دیده کشید و نگاه کرد دست طناب بود گریبان همسرش درهم کشید چهره و پُر کرد کام را نفرین شدش خطابه و اکراه منبرش دستی به اشکِ دیده و موی ندیده برد پس شرح زد به حاشیۀ قدر و کوثرش فریاد زد که شوی زِ مویم گرانتر است کم مانده بود مقنعه بردارد از سرش افتاد عقب قیامتِ کبری در آن زمان پیکی رسید و گفت زِ دربار حیدرش یا ایّها الرّسولِ مؤنث مجال ده بر امّت خود از زن و طفل و مذکرش شاعر: محمد سهرابی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد