ای حیدرِ شهسوار وقت مدد است ای زبدهی هشت و چهار وقت مدد است من عاجزم از جهان و دشمن بسیار ای صاحب ذوالفقار وقت مدد است **** به جمعیت کفایت کرد امیرالمومنین ما را پریشانی وداعی کرد زین بحر یقین ما را غبار قبر او با آستین برگیر تا آن بُت کِشد بر آستانش در جزا از آستین ما را زِ اعماق قرون از بین جمعیت تو را دیدیم تو هم ای نازِ مطلق از همان بالا ببین ما را تمنّا از علی همصحبتی با اوست خود ور نه شفاعت میکند پیش از علی اُمُّالبنین ما را **** خونِ جگرم زد از بصر موج آری که زند چنین جگر موج دریای شرار، نامهی ماست بستیم به بالِ نامه بر موج با ما چه کند که تلخکامیم؟ گیرم که زند بسی شِکر موج ای شیر نجف سری بجنبان چونان که میان بحر، سر موج با یک دو تکانِ سر بینداز در نقشهی دهر و بوم و بر موج تا ری برود نجف به هر باد تا ری برود نجف به هر موج ماراست میان دوست ساحل با توست زِ زلف تا کمر موج دوشینه که داشت از شرارت پروانهی من به بال و پَر، موج آن شعله مرا محیطِ غم شد امید مرا شد از خطر موج در بحر غمت شکست خوردم من بودم و تخته و دگر موج با خون دل و جگر نوشتم نیمی روی تخته نیم بر موج بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم از پلک تو مُلک تا که نم شد هر قطرهی قابلِ تو یم شد احکام امور مینویسد دستی که به تیغِ تو قلم شد تو از پس پرده هو کشیدی عیسای طبیب متهّم شد روزی زِ عسل به قهر رفتی بیچاره زِ هول خویش سم شد آهوی نگاه شاعرانهت رَم کرد به هر کجا حرم شد خورشید به سایه داد تشریف قنبر نه به خویش محترم شد خونِ تو به خون ما اثر داد این است که عشق دَم به دَم شد چون راه در آن جمال اَکمل از شدّت بستگی اَتَم شد بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم تیغ تو علی نبود اگر کج میرفت دلم به هر سفر کج شد فتح دلم به ذوالفقارت بگرفت کجی رهِ دگر کج من مدح دو اَبروی تو گویم اینجاست که میشود هنر کج ای حرفِ دل تو دَم به دَم راست وی زلف سرِ تو سر به سر کج خورشید کج از افق برآید چون زلف کنی به رخ سحر کج یک سوی زمین شود گرانتر تیغت چو شود سر کمر کج تنها نه ردیف نیست کارم بل گشته ردیفِ شعرِ تر کج وقتی که زبان بریزم و باز زلفین تو هست بیشتر کج بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم زان زلفِ شب و میانِ باریک رَه سخت شدهست و سخت تاریک این محشرِ کبریاست یا رخ؟ ما یَصنعَ فیکَ جَلَّ باریک گفتم که ببوسمت از این دور گفتم که نشانمت به نزدیک شد بوسه تلف زِ دوریِ راه نزدیک شد احتضار من لیک امید وصال زندهام کرد کوریِ دو دیدهی اَعادیک تیغی بدَوان به جای نامه یا تعزیتی به جای تبریک بگذر زِ فرات و پیش ما آی شد دجله دو دیدهی موالیک مگذار مرا زِ تو بگیرند چونان که زِ فارس خاکِ تاجیک اندازهی وصل تو نبودم اندازه نگه نداشتم نیک گفتند که سجده بر تو شرک است معنیست غلامِ شرک و تشریک من خواستمت خدا نخوانم ای شأن اجل نمیگذاریک بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهی کار خویش گیرم **** خرابِ یک نظر از چشم نیمهخوابِ توییم به حال ما نظری کن که ما خرابِ توییم عتابِ تو کُشد و نازِ تو هلاک کند هلاکِ ناز تو و کشتهی عتاب توییم نه وسع ماست در آن حد که همعنان تو شد همین سعادت ما بس که در رکاب توییم **** هر آن که جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد گرَت هواست که معشوق نگسلد پیوند نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟ زِ دست بنده چه خیزد! خدا نگه دارد **** درِ بهشت به رویم شده است باز امشب که آمدی زِ دَرم با هزار ناز امشب سعادتی که فراموش کرده بود مرا به اتفاقِ تو آمد زِ دَر فراز امشب قیامتم زِ تو برخاست کاشکی میشد به سان روز قیامت، شبم دراز امشب اگر چه درخور شأن تو نیست منزل من بیا با منِ ویراننشین بساز امشب تو را در خواب دیدم شانه کردم گیسوانت را نهان از چشم مردم باز بوسیدم دهانت را چرا ناباورانه از میان تشت میگریی؟ مگر تا حال بیمعجر ندیدی دخترانت را؟ وداعت با علیاکبر مرا حسرت به جان کردهست بچرخان اندکی گِرد لب من هم زبانت را به عشق چشم شریفت که رشکِ نرگسِ باغ است اگر به بزم درآیی لباس تازه بپوشم چنان زِ جور فَلک بسته است دست عنایت نمیکِشند عزیزان همهی عزیز به دوشم کشید و بُرد عدو گوشواره خاطرهها را به جز صدای دلانگیز تو نمانده به گوشم من که جدّم علی به وقت نماز داد انگشتری به اهل نیاز مادرم فاطمه سه لیل و نهار کرد افطار خویش کرد ایثار من خودم گوشوار میدادم دُر به آن نابهکار میدادم پس بگو تازیانه کم بزند دخترم! دخترانهام بزند روح کامل گشت و من هر روز لاغر میشوم تکاملِ دل زارِ من از کمال گذشت سه سال طفلِ تو بودن هزار سال گذشت پس از تو آب نخوردم به اصغرِ تو قسم لبم به یاد تو از جرعهی زلال گذشت برای رنگ و رفو از حنا و شانه چه سود حریر زلف من از مرز پایمال گذشت به غارتِ حرمِ تو عروسکم گم شد پس از تو بازیِ من بین قیل و قال گذشت لبت به چوب حراج از بها نمیافتد لبم خرید و پسندید و بیسوال گذشت خیزرانی که بر آن لب میزد نیشتر بر دلِ زینب میزد نالهها تا به ثریّا میرفت خیزران بود که بالا میرفت