نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آفریدی بهشت برین را تا که روشن کنی سرزمین را احسن الخالقین هم به مدحت بر لب خود نشاند آفرین را چهار دفعه چه زیبا نشاندی در رکاب حسینی نگین را من چه باید بگویم خدایا شیر زن را زنی اینچنین را رودهای جهان هم نبردند بی وضو نام ام البنین را نام ام البنین شد خلاصه در شجاعت صلابت حماسه **** بسکه او روضهها را شمرده بارها از غم کوچه مرده دل به مولا علی داده اما جان خود را به زهرا سپرده دستهای ادب را گرفته با خودش تا به معراج برده او که در زندگی آب و نان هم قبل فرزند زهرا نخورده گفته آری به زینب عزیزم من در این خانه تنها کنیزم **** به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندست ملامت کند چو من بخروشم **** تو نبودی و یک کربلا درد از عطش رنگ آلالهها زرد کودکان تشنه بودند اما آسمانم به رویش نیاورد دیدن خیمهی مشکها هم کودک تشنه را تشنهتر کرد آه از آن زمانی که دشمن پیش عباس اماننامه آورد من بمیرم برای اباالفضل جان عالم فدای اباالفضل رنگ از روی ماهش پریده مانده با آن دو دست بریده تو نبودی به دامن بگیریش جای تو مادری قد خمیده درد خیلی کشیدست عباس بیشتر او خجالت کشیده او نفس میزد اما نفسهاش مثل جسمش بریده بریده تا کنار برادر برادر خویشتن را به زانو کشیده دید از نیزه غم را لبالب ریسمان را به دستان زینب
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد