یاری ز که جویم که دلم یار ندارد

یاری ز که جویم که دلم یار ندارد

[ علی کرمی ]
یاری ز که جویم که دلم یار ندارد
یک مَحرم و یک رازنگهدار ندارد

باید سر و کارش طرف چاه بیفتد
یوسف که در این شهر خریدار ندارد

از ناله‌ی پنهان علی در دل شب‌ها
پیداست که دل دارد و دلدار ندارد

ای خاک! نیازار دگر فاطمه‌ام را
این سینه دگر طاقت آزار ندارد

بر حاشیه‌ی برگ شقایق بنویسید:
گل تاب فشار در و دیوار ندارد
...
از فشار درد تاب «یا علی گفتن» نداشت
بس که آن مظلومه پشت در به خود پیچیده بود
...
کجایی ای سپر من! که بی سپر ماندم
کس از امام تو دفع خطر نخواهد کرد

ز بعد سوختنت ای عزیز سوخته‌ام!
علی به شمع سحر هم نظر نخواهد کرد
...
خزان شده‌ست پس از رفتنت بهار علی
چه زود فاطمه‌جان رفتی از کنار علی

مدینه با تو مرا شهر عشق بود و امید
کجا شتافتی ای یار! از دیار علی

جدایی من و تو کار جبر عالم بود
اگرچه هست دو عالم در اختیار علی

شبی نشستم و جسم تو را کفن کردم
اجل نشسته از آن شب در انتظار علی

همان شبی که تو را من سفیدمو دیدم
سیاه شد پس از آن روز و روزگار علی

سر مزار تو هر بار آمدم گفتم:
تو کاش آمده بودی سر مزار علی

تو را زدند و سوال ملائکه این بود:
چرا هنوز غلاف است ذوالفقار علی؟!
...
شبی نبود مرا دردناک‌تر زان شب
ستاره ریختم و آفتاب را شستم

کتاب زندگی من وجود فاطمه بود
به دست خویش، دریغ! آن کتاب را شستم
...
رویی کبود روز علی را سیاه کرد
حالا به روزگار خودم گریه می‌کنم

از جان خویش نیمه‌ی شب چیده‌ام لحد
دارم سر مزار خودم گریه می‌کنم
...
راحت بخواب برا همیشه
دیگه هیشکی مزاحمت نمی‌شه 
...
می‌خوام که تدفین تو دیر تموم شه
با پشت دست روی تو خاک می‌ریزم
خونه‌ی من که خیلی اذیت شدی
خونه‌ی نو مبارکه عزیزم

هم تو جوونی هم علی جوونه
زندگی‌مو خاک می‌کنم شبونه
چجوری برگرده علی به خونه

این خونه قبره بی تو زهرای من
وایِ من، وایِ من
کاش جای تو بودم و تو جای من
وایِ من، وایِ من
...
تُو برو بیا می‌زد فاطمه رو
خیلی بی‌هوا می‌زد فاطمه رو
حق داره اگه علی گریه کنه
یه غلام سیاه می‌زد فاطمه رو
...
چه نامرد و چه پستن، غرورم رو شکستن
افتادی ای کاش چشامو می‌بستن
کی می‌دونه غمم رو، کی دیده سوختنم رو
خیلی زدن بین کوچه زنم رو
...
هر آن‌کس داشت با من دشمنی، دیدم تو را می‌زد
قتیل انتقام جنگ بدر و خیبرم بودی
...
دست و پا گیر سر بریدن شد
گفت بیرون کنید این زن را
با ته نیزه و غلاف زدند
بر سر و صورتش چنان زهرا
...
هرچه او بیشتر نفس می‌زد 
بیشتر می‌زدند زینب را

نظرات