دستان تو حالا شده بالاترین دست

دستان تو حالا شده بالاترین دست

[ حسن حسینخانی ]
دستان تو حالا شده بالاترین دست
جبریل بوسه می‌زند بر این چنین دست

خَلق ازل، کار ابد، بر عُهده‌ی توست
اِی اولین دستِ خدا، ای آخرین دست

آن دست‌ها را آن‌قدَر بالا گرفتند
تا داد، یزدان با امیرالمومنین دست

یاد تو و دست تو افتادم وقتی
در علقمه افتاد بر روی زمین دست

اگر آن طرف‌ها مرا راه نیست
شما لااقل این طرف‌ها بیا

بزن بیل خود را بر این سرزمین
بزن تا که باشد درختِ شما

من از آبِ چاه شما خورده‌ام 
که حالا شدم تشنه‌ی کربلا

یاد تو و دست تو افتادم وقتی
در علقمه افتاد بر روی زمین دست

هر سه حکایات نگاهت را نوشتند
پس آفرین آب، آفرین مَشک، آفرین دست

این دست‌ها که پیش روی ما باز است
از پشت، بسته می‌شود روزی همین دست

پشت و پناه محکمی بودند این‌ها
زهرا توقع داشت در کوچه از این دست

دست‌هایم بسته بود و همسرم را می‌زدند
وای بر من دخترِ پیغمبرم را می‌زدند

دست مُغیره، دست زهرا، دادِ بی‌داد
افتاد دست بدترین‌ها، بهترین دست

هنوز یادمه نفس نفس می‌زد
همه رو از درِ خونه پس می‌زد

یادمه شبا تا صبح از زور درد
بالشو به میله‌ی قفس می‌زد

یادمه به هیچ کسی اَمون نداد
زخماشو حتی به من نشون نداد

رو به قبله شد که رو‌به‌راه بشم
جونمو تا نخریده جون نداد

یادمه زندگیمو نظر زدند
دستشون پُر بود و با پا در زدند

چهار نفر روی سرم ریخته بودند
ولی زهرامو چند نفر زدند

تازیانه، دنیامو ازم گرفت
آتیش، آرزوهامو ازم گرفت

خدا لعنت کنه این مغیره رو
مادرِ بچه‌هامو ازم گرفت
****
من همین یک نفس از جرعه‌ی جامم باقیست
آخرین جرعه‌ی جام تهی را تو بنوش

گر به آتش ببَری یا نبَری خود دانی
من دلم سوخته گفتم که بدانی فقط

حُرَّم و چکمه سر شانه‌ام انداخته‌ام
مادرم را به عزایم بنشانید فقط

گر بنا نیست ببخشید، نبخشید اما
دست ما را به مُحرّم برسانید فقط

نظرات