کاشانهی من سوخت، در امید نگاهی از چشم و دلم مانده فقط اشکی و آهی ای صبح جهان، چهره عیان کن که نمانده از عمر من خسته بجز چند صباحی آلوده به دنیا شده دین داری مردم حیران شده انگار بشر بین دو راهی هر روز بدون تو جهان تشنهی جنگ است هر لحظه بدون تو گناه است و تباهی از غزه خبر داری و از شمر زمانه اطفال یتیمی که ندارند پناهی هیهات که جز روضه نمانده است مَفَری افسوس که جز گریه نداریم سلاحی آقام یتیم حسن امشب نظری کن آنچه که زد یک تنه بر قلب سپاهی شیرین شده چون شهد و عسل مرگ برای بر تن نه زره دارد و بر سر نه کلاهی