نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

لحظهی دیدارِ فاطمه شد با حیدر ذکرِ اهالی اَرض و سَماء یا حیدر رو دوشِ زمین کوهِ غم، آسمون گرفته آسمونِ چشمِ زینب باز بارون گرفته زیر نورِ ماه کوفه میره یارِ چاهِ کوفه لحظهی دیدارِ فاطمه شد با حیدر ذکرِ اهالی اَرض و سَماء یا حیدر... **** شب رسید و باز تشییع و دفع مخفیونه روی شونهها میبردن حیدرو شبونه قلب مجتبی بیتابه خون به چشمای اربابه تازه شروع غریبیشونه از امشب کوفه نداره وفا بهخدا با زینب... لحظهی دیدارِ فاطمه شد با حیدر ذکرِ اهالی اَرض و سَماء یا حیدر... **** قلب کوچههای کوفه غرقِ اضطرابه میره حیدر اما چشمِ اهلِ کوفه خوابه نه کسی تو شهر بیداره نه کسی توی بازاره میرسه اون روزی که هم صف میبندن اشکای زینبو میبیننو میخندن یک روزم آبو به روی حسین میبندن رو میزنه برا آب و به روش میخندن غریب آقا...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد