توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟

توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟

[ علی کرمی ]
توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟
قلم قناریِ گنگی‌ست در سرودن او

کشاندنش به صحاریِ شعر ممکن نیست
کُمِیت معجزه لنگ است پیش توسن او

از آن ز دیده‌ی ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او

چه دختری، که پدر پشت بوسه‌ها می‌دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او

چه همسری، که برای علی به حظِّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او

چه مادری، که به تدریس درس عاشورا
حریم مدرسه‌ی کربلاست دامن او
* * * *
منم مؤذن شهر نبی، بلالم من 
منم که بعد نبی مرغ بسته‌بالم من

منم که بعد پیمبر چه غصه‌ها خوردم 
منم که سر به بیابان بی‌کسی بردم

چو عقده‌ای به گلو بشکنم نوایم را
قرار بود کسی نشنود صدایم را

شبی به خواب بدیدم که خواجه‌‌ی لولاک
به دیده‌‌ی اشک و به دل خون و بر عذارش خاک

خطاب کرد که ای هم‌نشین دیرینم
بلال، خیز و برو سوی جان شیرینم

ز جای خیز که دلتنگ تو حسین من است
که روزگار غریبیِ نور عین من است 

ز درد و رنج و غریبی ز پای افتادم
دَمی که پای به شهر مدینه بنهادم

چه روی داده؟ چرا بیت وحی غم‌‌بار است؟
نشان آتش هیزم به درب و دیوار است 

چه روی داده که شهر مدینه تاریک است؟ 
تمام حرف از آن کوچه‌های باریک است 

چو حلقه‌ی در آتش گرفته کوبیدم
به اهل خانه هراسی عجیب می‌دیدم 

صدا زدم که منم، من مؤذن بابا
درود حق و سلام خدا به اهل کساء

چو مرغ بسته‌پَری که دوباره بال آمد
حسین گفت که مادر بیا بلال آمد

سلام بانوی حیدر، سلام عزیز پیغمبر
سلام سوره‌ی کوثر، شفیعه‌ی محشر

جواب داد که ای یادگار بابایم
ببین که بعد پیمبر چقدر تنهایم

بلال، دست علی را به خانه‌ام بستند
بلال، پهلوی من ظالمانه بشکستند 

بلال، یاس نبی بودم و گلاب شدم
ز غصه‌های علی ذره ذره آب شدم

بلال، ناله‌ی من شهر را تکان می‌داد
صدای ضربه‌ی سیلی فقط اذان می‌داد

برو به یاد پیمبر اذان دوباره بگو
برو به خاطر این قلب پُر شراره بگو

همین‌که نغمه‌ی اللهُ اکبرش آمد
سرشک و خون دل از دیده‌ی ترش آمد 

شنید اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلَّا الله
کشید از دل پُر غصه‌اش مکرر آه

همین‌که نام پیمبر بلال گفت به لب
شنید ناله‌ی اطفال و گریه‌ی زینب

بیا ز مأذنه پایین که مادرم غش کرد
بلال، بانگ تو در قلب مادر آتش کرد 
* * * *
یه سر از تو برگشته خیلی کمه
رگای بریده‌ت چقدر درهمه
می‌خواستم به مردم نشونت بدم
یه وقتی رسیدی که خوابن همه

دیدم روی نیزه چجور بردنت
سر تو نمی‌رفت، به زور بردنت
مگه زیر مرکب برات بس نبود؟
چرا دیگه توی تنور بردنت 

سوخته‌ام اما نه به اندازه‌ی تو در تنور
شک ندارم صورت تو دَه برابر سوخته

نظرات