نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

صنما به ناز چشمت همه را دچار کردی همه ناز قامتان را تو به جلوه خار کردی نه کمان به دوش داری نه بنای تیر داری که نرفته صید اما همه را شکار کردی نه به سنجشی در آید نه شمارشی توان کرد که چگونه این همه حُسن زیر هم قطار کردی و قسم به دولت تو به ولای مطلق تو که بدون هیچی قیدی همه را سوار کردی به سکوت شب شبیه پدرت کریم بودی که شبانه نان و خرما سر شانه بار کردی تو بنای لا الهی تو فقط فقط تو شاهی و جوانب خدا را به خود انحصار کردی دل شیخ خُرده گیرد به کلام شاعری خُرد تو کربلایت ای شَه چقدر قُمار کردی مچ جبرئیل خوابید ز صلابت جوابت که اگر غریب ماندی خودت اختیار کردی به بهای هیچ وعده به جزای هیچ خیری تو میان لُجه خون سر خود نثار کردی تو فدای مستحب را به ره وجوب بردی سرِ شیرخوارهات را به فدای یار کردی ز عروج خونِ اصغر اَدَوات عرش لرزید بِشِکَست وزن عالم با خدا چه کار کردی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد