ز پیچ کوچه که با ذوالفقار میآمد
سید امیر حسینیپسندیدن20
بازدید1.3K
ز پیچ کوچه که با ذوالفقار میآمد چه با شکوه و جلال و وقار میآمد همینکه درب حریم بهشت وا میشد برای عرض ارادت بهار میآمد سلام سیّد و مولا، سلام سَرور من سلام کوه شجاعت، سلام حیدر من من از خدای خودم غیر از این چه میخواهم جمال شمس ولایت در برابر من گذشت فصل بهار و خزان حیدر شد جهان برای همیشه خاک بر سر شد درست قصّهی گودال، یک طرف دیوار و سمت دیگر گودال شعلهی در شد شکست حُرمت باران، بهار را کشتند و روح و روحیهی ذوالفقار را کشتند جهان بدون تو بانو کجا پناه بَرَد تو، باب رحمت پروردگار را کشتند وا اُمّاه...