روی خاک بود بجای نقل، چه سنگی خورده قاسم با هر پا که رو سینهش رفت، هزار بار مرده قاسم عسل بود و عسل رفت و عسل برگشته خیمه یه کاسه خون رو موهاشه حنایی برده قاسم نوجوون بود امّا پیر شد، غربت کشیده، آتیش به جونش استخونی که شکسته تسکین نمیشه سخته تکونش درد کشیدی دردات و از رو غیرت کشیدی جون میدادی رو پای ارباب صورت کشیدی مجتبایی توو نوجوونی غربت کشیدی (عمو حسین جان، عمو حسین جان، عمو حسین جان)۲ حسنزاده برات لشکر شنیدم کوچه وا کرد زمین خوردی چقدر نیزه توو آغوش تو جا کرد صدام کردی رسیدم هی نشد کاری کنم من خبر داری تو رو بردند چطور قدّم رو تا کرد سنگ و تیر فرقی نداره داغت شبیه داغ حسن شد از تو آغوش من که رفتی، حالا ضریحت آغوش من شد محشری کرد رزمت عزیزم لشکر همینه تن لگد شد باشی عزیز مادر همینه ریز نبودی فرق تنت با تن اکبر همینه (ای وای حسن جان، ای وای حسن جان، ای وای حسن جان)۲ خواستم وقت تقلّای تو باشم که نشد با کمی آب پذیرای تو باشم که نشد هم جوان مردهام و هم که خجالتزدهام کاش میشد که فقط جای تو باشم که نشد باد انداخت نقابت حسنم را دیدند خواستم گرم تماشای تو باشم که نشد سیزده سال برایت پدری کردم حیف وقت آن بود که بابای تو باشم که نشد آمدی ناله کنی روی لبت نعل زدند آمدم موقع بلوای تو باشم که نشد سیزده بار تو را نعل بهم زد گفتم: مانع خُردی اعضای تو باشم که نشد تا سر شانهام انداختمت باز شدی خواستم قدّ سراپای تو باشم که نشد