نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

در اوج ماتم و غم جانسوز کربلا فریاد العطش رسد از سوی خیمهها چشمان منتظر همه در را علقمه آید چه ای خدا به سر ماه علقمه عموجانم ببین حال علیاصغر زِ بیآبی بیتاب است نمیدانم که غش کرده و یا بر روی دستانم گل نازم در خواب است آوای نالهات رسد از علقمه به گوش أدرک أخای تو زِ سر من ربوده هوش خود را رساندهام به سر نئش دلبرم افتاده روی خاک گلم در برابرم چرا ای ماه تابانم جدا گشته دو دستانت علمدارم عباسم که با تیر جفایش زد در آن چشمان زیبایت علمدارم عباسم از عطر و بوی یار شده پُر دشت علقمه آری برادرم شده مهمان فاطمه دیده که روی مادرِ من هم شده کبود او هم خمیده قامت و پهلو شکسته بود اگر بودی ابوفاضل میان کوچه آن نامرد نمیزد مادرم را کنون چشمان خود وا کن میان خیمه نامحرم نظر کن خواهرم را مِیخانهی حسین حرم و صحن کربلا کربوبلا زمین نبوَد عرش گِرد یار زنجیر زن برای طواف ضریح او من آمدم که هر چه که دارم زِ لطف او شده دربند درگاهت یل اُمّ البنین عباس، دلِ زارم گرفتارت ستون آسمان گشته مقام کف العباست اباالفضل علمدارت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد