
تو را قسم به نگاهت نیفتم از چشمت به برق چشم سیاهت نیفتم از چشمت قدم قدم ز شما دورتر شدم، حالا نشستهام سر راهت نیفتم از چشمت چو دل ز غیر بریدم تو وا کنی آغوش من و امید پناهت نیفتم از چشمت نیاَم چنان شهدا رو سفیدِ تو اما منم غلام سیاهت نیفتم از چشمت مرا جدا مکن از اشکِ روضۀ ارباب فدای ناله و آهت نیفتم از چشمت به اشک صبح و مساءت، به دیدگان تو مرا کمیست شباهت نیفتم از چشمت کنون قریب هزار و چهارصد سال است به قتلگاست نگاهت نیفتم از چشمت قسم به روز نجات اسیری زینب مرا بخوان به سپاهت نیفتم از چشمت به سمت کربوبلا هر سحر سلامم باد در انتظار پگاهت نیفتم از چشمت ***